تبليغاتX
مهدی جهاندار
غزل هاي فاطمي


ای راز آسمانی خورشید مرتبت

گیسو به هم مریز إذا الشمسُ کوّرت

ای بی کرانه، ای پر از ابهام، ای بزرگ

دریا صفت، کویر صفت، آسمان صفت

هنگامه ی بهار جهان با تو دیدنی است

بی تو نه من نه عشق نه دنیا نه آخرت

گیسوی تو قیامت کبری است مهربان

چشمان تو نهایت دنیاست عاقبت

بر من که می رسی کمی آهسته تر برو

دستم نمی رسد به بلندای دامنت


+ نوشته شده در  88/04/18ساعت   توسط   | 

 

خدا تو را برای مهربانی آفریده است

خدا برای عاشقان چه نقشه ها کشیده است

تو سیب نورسیده ای تو خنده ی بهاری،

که درمیان یک انار سرخ تازه چیده است

نگاه می کنم به آن پرنده ی مهاجر

گمان کنم حکایت دل تو را شنیده است

خدا شب آفرید با همه ستاره هایش

چه چادری برای قامت شما بریده است

خدا غم آفرید و شادی آفرید امّا

تو را فقط برای مهربانی آفریده است

 

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت   توسط   | 

 

شادی پیاپی خنده ی دمادم

جان هفت دریا بی بی دو عالم

در قیام موسی در قنوت عیسی

در در رکوع نوح و در سجود آدم

در نگاه سارا هاجر است هاجر

در هوای حوّا مریم است مریم

کوه در تکاپو دشت در هیاهو

زیر بار عشقش پشت آسمان خم

خسته خسته صحرا تشنه تشنه سقّا

داستان لیلا قصه ی محرّم

در پی تو بودم سایه ی تو گشتم

تا تو می نشینی با تو می نشینم

بی بی دو عالم جان هفت دریا

خنده ی پیاپی شادی دمادم

 

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت   توسط   | 

 

کرب و بلا قصّه ای از پیچ و خم گیسوی تو

چشمه ی خورشید تویی؛ کرب و بلا سوسوی تو

آه مبادا به جفا سر ببرندش ز قفا

کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، آهوی تو

ماه شکسته است دلش، آه ز مشک خجلش

آمده تا یک نفسی تازه کند پهلوی تو

کودکی آشفته تر از چادر غارت شده ای

خیمه ندارد؛ چه کند... می دود اینک سوی تو

بند به دستان علیّ بن حسین بن علی

کیست به دادش برسد؟ باز مگر بازوی تو

در دل شب کوه نشسته به نمازی که تویی

سر بگذارد مگر از غصّه روی زانوی تو

 

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت   توسط   |